Lilypie First Birthday tickers دخترم رامیلا

دخترم رامیلا
نويسندگان

 

سلام خدا

دلم گرفته به اندازه تمام دنیاهات اگه این کوچولوی ناز پیشم نبود شک نکن کم میاوردم از همه چی دلم گرفته ازخودم از همه، خستم خیلی خستم شونه هام درد میکنه دلم سنگینه نفسم بالا نمیاد شکرت که رامیلا هست دخترم خیلی دوست دارم نمیخوام واست از دلم بنویسم که چقدر شکسته است نمیخوام ریز تمام چیزایی که بهم تواین مدت گذشته رو بنویسم تا دل قشنگت بگیره به کنایه ها اکتفا میکنم توهم همینطور...

نمیدونم خدا میدونه یا نه که یکی این گوشه دنیا خیلی دلتنگه خیلی ؛ نمیدونم خدا میدونه یا نه که من قدرهدیه شو میدونم ؛ نمیدونم خدا میدونه یا نه که یکی این وردنیا خیلی مظلومه خیلی ...

خدا حتما میدونه خدا میگه هروقت دلی بشکنه اونجا خونه منه اما من خیلی وقته دل شکستم پس یعنی الان خدا تو دل من خونه کرده ...

خدایا این همه این همه بسه دیگه بذار منم مثل خیلی از بنده های دیگه بخندم از ته قلبم کاری که مدتهاست نکردم البته تنها وقتی که دخترم و واسه بار اول دیدم واقعا خندیدم خیلی خوشحال بودم اصلا روی زمین نبودم دخترم رامیلا دخترم گل مامان همه چیز مامان همه چیز مامان خیلی دوست دارم دختر نازم فدای چشات بشم من فدای نگات بشم من خیلی دوست دارم خیلی دوست دارم ؛

یادمه وقتی دانشجو بودم چقدراز همه چیز رها بودم چقدر آزاد بی دغدغه بی مسئولیت الان شکایتی ندارم خدایا شکرت اما چرا اونقدری که شکر میکنم حاجتی ازم ادا نمیشه خداجون ، شکرت خدا تمام حرفام و پای دلتنگیام بذارو به دل نگیر ، منم وجیهه بنده تو همونی که بارها و بارها تمام غصه هامو از ترس فریاد زدن ریختم تو دلم همونی که وقتی این دختر خوشگل و باردار بودم ازترس اینکه نکنه دخترم ناراحت بشه تمام شکوه هامو ریختم پشت سرم و حالا وقتی برمیگردم همه و همه مثل آوارخراب میشه سرم و دیگه حتی روزنه ای جا نمونده واسه مخفی کردنشون ، من دلتنگم خداجون تو میدونی...

الان که دارم مینوسم رامیلا پشت سرم روی تخت لوزا خوابیده وتو خواب داره از ته دلش میخنده ، فدای خنده هات بشم ازخدا میخوام هیچ وقت هیچ وقت غم تو چشمات نیاد همیشه دنیات شاد باشه و پرشکوه ازخدا میخوام بهترین بهترینها از آن تو باشه دخترم ، من همه تلاشم و واسه خوشبختیت میکنم خدایا کمکم کن خدایا خودت کمکم کن ؛
خدایا قلبم درد میکنه احساس میکنم قفسه سینم میسوزه ، تیر میکشه خدایا عمری با عزت عطا کن تا بتونم دخترنازم و با سلامتی و شادی بزرگ کنم و به آرزوهاش برسونم خدایا من دخترم و به تو میسپارم همیشه همیشه ، خدایا خیلی حرف دارم باهات خیلی ازت گله دارم خیلی ، خدایا منم وجیهه بنده کوچیک تو حتما منو میبینی و صدام و میشنوی و گریه هامو ...

آخ یکم سبک شدم ، خدایا شادمون کن الهی و ربی من لی غیرک من جز تو کسی رو ندارم .

 

[ پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢٠ ‎ق.ظ ] [ وجیهه ]

رامیلا مامان دوست دارم 

 

انگار همین دیروز بود که تو کو چولوی مامان توی هفته 20بارداری تو شکمم بودی چه زود گذشت ؛ تمام خاطرات بودنت درونم و هرباره و هرباره با خودم تکرار میکنم تا مبادا ذره ای از اون لذت هارو فراموش کنم ، به چله گرفتن سوره یوسف و دمیدن دعای نور فاطمه زهرا (س) به کوچولوی مسافرم همه و همه شیرین بودن و به یاد ماندنی و من همه ی همه رو با عشق به یاد خواهم داشت رامیلای گل مامان

صبح هاکه پا میشی شیربخوری وقتی به صورت قشنگت نگاه میکنم لبخندت تمام وجودم و لبریز از عشق میکنه عشقی که فقط تو رویاها میشه پیداش کرد من با تمام وجودم دوستت دارم ...

چند تا عکس از خودم و رامیلاواسه دوستای خوبم میذارم و البته رمزش و هم بهتون میدم .

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

خوب این مطالب رو خواهرم خواسته بود تا بزارم ....چند تا عکس از خودش و مامانمون و من و  رامیلا جونم هم هست که رمز داره و برای همه نمایش داده نمیشه....مجوز اکران نداریم...شرمندهخنده 

[ دوشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۳:۳٧ ‎ق.ظ ] [ وجیهه ]

 

سلام به دوستان عزیز خواهرمقلب...منو که میشناسین ..هیچی

 

خوب بازم عکس اوردم که آپ کنم و بزارم تو وبلاگ هم واسه اینکه رامیلا جون که بزرگ شد ببینه چقدر دوسش داشتیم و از لحظه لحظه هاش عکس داریم...و هم اینکه شما ببینید و حالشو ببرین

نیشخند

قلبقلبقلبقلبقلبقلبقلب

فرشتهفرشتهفرشتهفرشتهفرشتهفرشتهفرشته

 

قلبقلبقلبقلبقلبقلبقلب

 

[ دوشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۳:۱٦ ‎ق.ظ ] [ وجیهه ]

 

سلام من لوزا (javan68) هستم ....یکسری عکس های رامیلا رو اوردم اینجا گذاشتم .

 

فقط بگم رامیلای ما قصد ازدواج نداره میخاد ادامه تحصیل بده....

 

ممکنه یکسری عکس بزارم که مجوز نمایش عمومی نداشته باشه بنابراین رمز عبور رو از خواهرم (وجیهه ) دریافت کنید لطفا

فرشته

لبخند

نیشخند

تمامی عکس های فوق توسط اینجانب گرفته شده بود...امیدوارم لذت ببرید  عینک

[ پنجشنبه ٤ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٧ ‎ب.ظ ] [ وجیهه ]

سلام به همه دوستان
دختر ناز من به دنیا اومد


خیلی آروم ، همونطور که دوران بارداری راحت و بی درد سری داشتم همونطور هم راحت به دنیا او مد
از کجا بگم ، من 23 بهمن ماه به همراه مادرم و خواهرم و بنیامین رفتیم بیمارستان کسری توی کرج ساعت 5.30صبح یعنی حدودا ساعت 6بیمارستان اومدیم انقدر برف می اومد که نگو برفای ریزو مداوم اما آروم تمام زمین درمدت خیلی کوتاهی مملو از برف شد طوری که مامانم وقتی میخواست رانندگی کنه به سختی جلوشو میدید، من فقط حواسم به دختر نازم بود و یه جورایی استرس داشتم ، رفتیم بیمارستان و با آ شنامون اونجا هماهنگ کرد یم ویه جورایی مثلن سفا رشمون و کردکه زیاد هم فا یده نداشت بعد رفتم توی اتاق مخصوص مرا حل اداری همین کارا و خلاصه ...به من یه لباس یه سره آبی دادن و گفتن باید تمام لباسامو دربیارم و برم تو ا ما من بعد از تمام این کارا اصلا به صورت مامانم واسه خداحافظی نگاه نکردم ، احساس خا صی داشتم انگار میخواستم مامانم هم باهام بیاد نمیدونم ...
رفتم توی یه سالن و بعد اتاق و خلاصه کارای مخصوص اتاق عمل انجام شد و من رو روی تخت گذاشتن و بردن به سمت اتاق عمل
وقتی داشتن منو میبردن دم در ا تاق عمل بنیامین و دیدم که ترس توی تمام وجود قابل رویت بود ، آ دم به این آرومی انقدر استرس داشت که توی صورتش فریاد میکشید ، پیشونیمو بوسید و خداحافظی کردیم ، رفتم توی اتاق عمل ومنو گذاشتن رو ی تخت و پارچه سبز جلوی شکممو تنظیم کردن که مثلن من جلومو نبینم راستشو بخواین من اصلا استرس نداشتم و خیلی آروم بودم خدایا شکرت
دکترم اومد و گفت بیهوشی کلی یا موضعی که من گفتم نه بیهوشی کلی و اون دوباره گفت که خوب فکرکن نمیخوای موضعی باشه گفتم نه نه بیهوش کلی و بعد دکتر رفت دستکشاشو دستش کرد و متخصص بیهوشی اومد و دوسه نفری نمیدونم داشتن چه کا رمیکردن و خلاصه ماسک و گذاشتن روی صورتم و گفتن نفس بکش ، نفس بکش ، نفس بکش
دیگه چیزی نفهمیدم بعد تنها چیزی که یادمه اینه که توی اتاقی بودم که خیلی مات بود و یه خانومی کنارم انگارروی تخت نشسته بود و من مدام میگفتم دخترم سالمه بچم خوبه و مدام این جملات رو تکرار میکردم و اون خانومه هم بعد هربار سوال من بیچاره جواب میداد آره من دیدم خوب بود دخترت سالمه بچت خوب بود و منو آوردن توی اتاقم اونجابینامین گل خریده بود و یه جورایی اونجارو تزئین کرده بود وسایل نی نی مونوهم چیده بود و من انگار خیلی ناله میکردم و فقط صدای گریه لوزا واسم خیلی واضح بود و اون خا نوم پرستارکه میگفت به خواهرت بگو حالت خوبه ومن میگفتم لوزا گریه نکن من خوبم و بعد از چند دقیقه کاملا به هوش اومدم و به اطراف مشرف شدم و بنیا مین اومد و طبق قرارمون عکس رامیلای نازم و آورد و نشونم داد فداش بشم الهی دخترم ، بعد از حدودا نیم ساعت دخترم و آوردن و من چون نمیتونستم حرکت کنم با زاویه کمی دیدمش و اما دستامو گذاشته بودم توی تختش که کنار تختم بود و دستاشو میگرفتم و خدارو شکر میکردم بخاطر بزرگیش خدایا شکرت
سرتونو درد نیارم خاله هام اومدن خاله بنیامین با دخترش اومد مادر بنیامین با داداشاش بودن و مامانم و لوزا
ما اونشب اونجا بودیم رامیلا بیشتر میخوابید و اون خانوم پرستاره میگفت اگر بیدارنشد هردوسه ساعت بیدارش کن و بهش شیربده یادم رفت بگم رامیلا دوکیلو و نیم بود نمیدونم اون همه تغذیه روتین و خوب کجا رفت شاید بخاطر دوندگیهای من بخاطر اون وام و شاید بخاطر کارو شاید ... نمیدونم اما دخترم به نسبت وزن تقریبا کمش اما خدارو شکر هم سالم بود هم توپرو توپلی خدایا شکرت
اون شب مادر بنیامین پیش من موند ومن بیشتر دلم میخواست لوزا بمونه من با اون راحتتر بودم اون شب من مدام هردوساعت رامیلارو بلند میکردم بهش شیر میدادم شیر من آغوز بود و دخترم به سختی میتونست بخوره و من خیلی ناراحت میشدم خلاصه ما فردا اومدیم خونه من دوروز خونه بودم و تمام این دوروز اون به سختی شیر میخورد و گریه میکرد شیر من غلیظ بود و فک دخترم توانایی این که خیلی مک بزنه تا بتونه به اندازه لازم بخوره رو نداشت و بخاطر همین گریه میکرد اون خانوم پرستار تو بیمارستان به من گفت بعد از 48ساعت شیرت راه میافته و تا اون مو قع یه شیرخشک نان بگیر و با قطره چکون بهش بده بخوره من هم همین کارو میکردم اما احساس میکردم دختر نازم سیر نمیشه و من مدام گریه میکردم گریه میکردم ...
روز سوم رفتیم بهداشت تا رامیلا تست غربالگریشو بده اونجا بهم گفتن برو آزمایشگاه کناری تا تست زردی بده و معلوم شد زردی دخترم 16است و گفتن برو بیمارستان ، زنگ زدیم کسری گفتن جا ندارن و ما رفتیم بیمارستان البرز راستی تست غربالگری دخترم هم خوب خوب بود خدارو شکر
وقتی رسیدم بیمارستان البته لوزا هم همراهمون بود مامانم خودشو رسوند و بعد از کلی اینور اونور کردن دخترم و بستری کردن رفتم لباس مخصوص بخش نوزادارو پوشیدم و دخترم و بردم توی بخش نوزادان و تمام لباساشو درآوردم و خوابوندمش توی دستگاه و های های گریه کردم
خیلی سخت بود و من خیلی زجر کشیدم من و رامیلا 26بهمن بستری شدیم و روز 30بهمن که جواب زردی رامیلا 11شده بود ، قبل از اینکه به من بگن و آماده مرخص شدن بشیم ، رامیلا رو بغل کردم و داشتم بهش شیر میدادم (راستی توی اون یکی دوشب اول که بستری شده بودیم رامیلای گل مامان یاد گرفت چجوری شیر بخوره و شیر منم راه افتاده بود خدارو شکر) دیدم که یه جورایی دیگه نمیخواد بخوره و به خودش میپیچه و من هم دیگه بهش شیرندادم توی بغل بودکه دیدم دخترم کبود شد رفتم پرستارو آوردم و اون محکم دوباربه پشتش زدو اونو با خود ش برد توی یه اتاق دیگه وبه من گفت نگران نباش چیزی نیست و من محکم زدم توی صورتم نمیدونم چند بار اینکارو کردم وقتی تست ضربان قلب گرفتن نرمال بود اما هنوز دخترم کبود بود الهی بمیرم الهی بمیرم دیگه نفهمیدم چی شد داد زدم مگه اینجا دکترنداره کشون کشون رفتم توی راهرو بیمارستان و داد میزدم دکتر بیا بالا بچم ، داد میزدم داد میزدم و گریه میکردم با فریاد
خیلی سخت بود ...
چند ثانیه بعد آره کمتراز یک دقیقه دکتر اومد دوتا دکتراومدن و نذاشتن من برم توی اتاق و من بیرون پشت در خودمو روی زمین میغلتوندم و خدارو به همه چیز و همه کس قسم میدادم واسه سلامتی دخترم خدایا
به بنیامین زنگ زدم با گریه بهش میگفتم بیا حال رامیلا خوب نیست و اون مدام میگفت چی شده و من گفتم بیا
حالش اصلا خوب نیست و گریه میکردم دکتر از اتاق اومد بیرون و گفت نگران نباش چیزی نیست و من انقدخودم و میزدم که نفهمیدم دورو برم داره چی میگذره و توی این فاصله بنیامین اومد و من رفتم پیشش و داد میزدم بنیامین دخترم داد میزدما تمام بیمارستان مبهوت رفتار دیوانه وار من بودن واقعا دیوانه شده بودم یه دیوانه واقعی
بینامین بغلم کردو فقط دلداریم میداد اگه بنیامین توی اون لحظه نبود اگه پیشم نبود اگه دیرترمیومد اگه ...
من میمردم
دخترم و بردن و گذاشتن توی دستگاه انکیباتور و کلی بهش سرم زدن و توی سرمش آمپول ریختن و یه دکتری اومد و از ریه و قلب دخترم عکس گرفت و بعد از تمام این لحظات سخت و جان فرسا دکترو دیدم که میگفت خدایا شکرت خدایا شکرت و به من گفت هیچی نیست همه چیز روبراهه نگران نباش واینبار من بیصدا گریه میکردم و لبم و گاز میگرفتم طوری که تمام لبم خون خالی بود وقتی دکتر داشت میرفت من دنبالش رفتم بیرون و بنیامین هم اومد جلو و با دکتر صحبت کردیم و اون گفت انگار شیر پریده توی گلوش و اون کبود شده خدارو شکر جواب عکس قلب و ریه و آزمایشات ابتدایی خوب بوده اما باید تحت نظر باشه ما تا13اسفند بیمارستان بودیم و من یک لحظه ازکناردخترم جدانشدم ،پنج روز قبل حتی یکساعت هم نخوابیده بودم باور کنین حتی یکساعت هم نخوابیده بودم حالا ببینین با این وضع پیش اومده و اون همه بی تابی من چه حال و روزی داشتم من فقط توسرخودم میزدم و گریه میکردم و چشم دوخته بودم به اون دستگاه شیشه ای که همه وجودم توی اون بود و مامانم از پشت پنجره منو نگاه میکردو دلداریم مداد چقدر خوب بود که مامانم بودخدایا شکرت
یادم رفت بگم توی این فاصله مامانم و لوزا و مامان بنیامین هم اومده بودن وفقط داشتن به من قوت قلب میدادن اما من بیچاره تر از این حرفا شده بودم که بتونم حرفاشونو حتی گوش بدم لوزا حالش بد شد و مامانم بردش خونه و خودش اومد و مادر بنیامین هم بعد ازمدتی رفت و بنیامین همچنان پیش من بود و فقط به من دلداری میداد من داد میزدم و میگفتم بنیامین من بدون اون میمیرم و اونم میگفت منم بدون تو میمیرم
دخترم تا 13 اسفند توی اون دستگاه بود و بعد از کلی آزمایشات جورواجورو سونوگرافی مغزو سی تی اسکن و اینا خدارو شکرخدارو صد هزارمرتبه شکر که گفتن همه چیز نرماله و ما میتونیم مرخص بشیم اما از من دیگه هیچی نمونده بود ...
همه چیز خداروشکر روبراهه دخترم الان یک ماه و هشت روزست و من و باباش خیلی دوسش داریم رامیلا همه زندگی ماست ...
خدایا هزارمرتبه شکرت
بازهم میام و براتون مینویسم (ازدوست خوبم گلنار ممنونم که قبل از به دنیا اومدن رامیلا به من اس ام اس میداد و جویای حالم بود ) فعلا خداحافظ

 

[ دوشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ] [ وجیهه ]

.: Weblog Themes By Mah Music :.

درباره وبلاگ

سلام من وجیهه هستم 28سالمه , متولد 15/9/1361سال 84با بنیامین همسر عزیزم آشنا شدم , 5/5/86عروسی کردیم الان هم یه دخترکوچولو تو راه دارم که 20هفته و دو روزشه و دلم میخواد تمام خاطرات این دوران فراموش نشدنی رو اینجا بنویسم تا یه روز همشونو بخونه و بدونه من تو این مدت همیشه و همیشه به فکرش بودم و من و بابا خیلی دوسش داریم . اعوذبه الله من الشیطان رجیم بسم الله الرحمن الرحیم وان یکادالذین کفروا لیزلقونک بابصارهم لما سمعوا الذکر و یقولون انه لمجنون و ماهوالا ذکر للعالمین. رامیلادختر قشنگم روز شنبه هشتم ربیع الاول ، بیست و سوم بهمن ماه هشتاد و نه چشمای قشنگشو به دنیاباز کرد تاباعث شادی و شور و نشاط خونه ما باشه ؛ دخترم تمام دنیام مال تو
امکانات وب
RSS Feed

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس