|
دخترم رامیلا | ||
|
مادر چه مهربونه روزت مبارک مادرم روزت مبارک امیدوارم و ازخدامیخوام مامانم و همه مامان های دنیا همیشه سالم و سلامت باشن مامان ان شاالله هزارساله بشی 1000000000000000 سال پیشمون باشی هممون با هم باشیم و شاد باشیم و خوشحال الهی آمین مامان روزت مبارک دخترم روز تو هم مبارک ان شالله یه روز با دل خوش خودت مامان بشی و دختر گلت و بغل کنی و همیشه بخندی الهی آمین هدیه من از بنیامین نقدی بودامسال آخ جون واسه مامانش یه قوری و سه تا استکان فانتزی گرفتیم و هدیه من به مامانم نقدی بود بازم آخ جون البته دوتا هدیه یکی من یکی رامیلا جونم :))))))))))))))) [ شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۳۸ ق.ظ ] [ وجیهه ]
شکرت خدا از دخترم میخوام واست بگم این روزا دخترم 16 کلمه بلده بگه مثلا میگه چرا ؟ چیه ؟ کیه ؟ ماما- بابا- به به - د د - الو - جیش - بده ( با کسره )- شیر- بجیه ( یعنی وجیهه )- نه نه نه نه - بقیشو الان یادم نمونده حافظه ماهم شده 5 ثانیه ای هه هه هه دخترم مامان همیشه عاشقته این روزامون پرمشغله است , صبح بلند میشم وسیله های جزئی که احتمال داره رامیلا تو طی روز احتیاج داشته باشه برمیدارم ( چون اکثر وسیله های ضروری خونه مامانم هست ) بعد لباسمو میپوشم و زنگ میزنم آژانس اونوقت لباسه رامیلا رو همونطور که خوابیده آروم تنش میکنم که بیدار نشه قربونش برم , اوایل گریم میگرفت که مجبورم صبح ببرمش بیرون اما الان دیگه نه چون نه میذارم آب تو دلش تکون بخوره نه اذیت میشه , بعد بغلش میکنم و تا برسیم دم در آژانسم اومده ( راستی یادم رفت بگم ماشینم و واسه یه وامی فروختم ان شا الله دوباره یکی دوماه دیگه میخرم ) واسه همین با آژانس میرم خونه مامانم با اینکه تقریبا نزدیکه اما بخاطر اینکه رامیلا بی خواب نشه با آژانس میبرمش و همونطور که خوابیده لباساشو خونه مامانم در میارم و مامانم واسش شیر درست میکنه و بهش میده و دخترم تا ساعت 10 خوابه فداش بشم . مامانم خیلی واسه رامیلا زحمت میکشه دقیقا و بهتر از من کاراشو میکنه و بهش میرسه و خیلی هم دوسش داره رامیلا هم بهش عادت کرده من مامانم و خیلی دوست دارم مامان مرسی که مواظب دخترمی مواظب همه هستیمی خدایا شکرت من نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم من بنده خوبی واست نبودم اما تو همه جا مواظبم بودی یادته ... همه جا همه جا خدایا به حرمت تمام مهربونیات به حرمت بزرگیت به حرمت نگاه مهربونت خدایا مادرارو واسه بچه ها شون و بچه هارو زیر سایه پدرو مادراشون و خودت نگه دار الهی آمین خلاصه اینکه بعضی روزا این دختر بلا یهو تو آژانس بیدار میشه و وقتی میرسیم خونه مامانم حسابی مواظبه که من فرار نکنم و دائم میگه تو بغلم کن و اصلا هم گول نمیخوره این از اون روزایی که من تاخیر میخورم و احتمالا جریمه میشم و تازه حرف هم باید بشنوم اما فدای یه تارموی دخترم توی این روزایی که رامیلا خانوم بیدارمیشه من انقد پیشش میمونم تا مشغول بازی کردن بشه و سی دی محبوبش چرا رو نگاه کنه و تو این حین مامانم باهاش بازی میکنه وهمه چی نرمال بشه و من بیام سر کار اگه خدابخواد عصرم بدو بدو میرم دنبالش و به محض رسیدنم میاد بغلم و دیگم پایین نمیاد منم همونجوری لباساشو میپوشونم و دخترم و همش میگه بریم ددری شده خانوم خانوما انقد دوست داره میبرمش بیرون , بعد یه مسیری رو پیاده میریم و سوار ماشینای خطی میشیم و میرسیم خونه و دوباره تو آشپزخونه و درست کردن شام و بازی کردن با رامیلا و احتمالن حموم کردنش و خلاصه تا 12شب سرپا بودن خدایا شکرت بعدم اگه رامیلا به من رحم کنه ساعت 11 و اگه نه نهایت 12 میخوابه و باز هم اگه به مامانش رحم کنه تا صبح راحت میخوابه و منم میخوابم این یه روزمره ی معمولی بود واسمون دخترم وقتی انقدر بزرگ و خانوم شدی که من تونستم رمز این خونمو بهت بدم و اومدی اینجارو خوندی بدون من تمام لحظه هام لحظه لحظه هامو به پات میریزم این روزا خیلی ضعیف شدم زیر چشمام گود رفته و تازه کلی هم لاغر شدم البته خوبه که وزن کم کردم اما نمیدونم فکر کنم باید دکتر پوست برم و کرمای دور چشم و شروع کنم دیگه تو مرز 30 هستیم دیگه خدایا شکرت فعلن یکم کار دارم اینجا اما دوباره میام ...
[ سهشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:۳٠ ق.ظ ] [ وجیهه ]
سلام دخترم قشنگم امیدم همه ی هستی من دخترم خیلی خانوم شده ، انقددوسش دارم که خدا میدونه ، نمیدونم همه ی مامانا اینطورین ؟ یعنی وقتی دخترشونو بغل میکنن و میبوسنشون گریشون میگیره از این همه عشق یا ... من دیوانه وار عاشق رامیلا هستم و همه ی زندگیمو واسه ی اون میخوام نمیدونم اگه اون تو این اوضاع و شرایط من نبود من بازم زنده بودم یا نه ؟ حتما میمردم میدونم قبل ترها وقتی دنیا خیلی بهم سخت میگرفت و عذابم میداد به خدا خیره میشدم و بهش میگفتم اگه مردی منو ببر ، عطای دنیاتو به لقاش بخشیدم نمیخوام دیگه آقا مگه زوره مال خودت مال همه ی اونایی که خیلی دوسشون داری من نمیخوام ... اما الان با اینکه این دنیا ی بی مرام دوتا دستاشو انداخته دور گردن نحیف منو تمام زورشو واسه خفه کردنم داره میزنه اما بازم میگم خداجون شکرت انقدر عمر بهم بده تا دخترم و بزرگ کنم و خوشبختیشو ببینم بهم توان بده بهم صبر بده صبر صبر صبر چه واژه آشناییه واسه ما دل شکسته ها نه ؟! دخترم من تمام سختی دنیارو به جون میخرم دلم میخواد ببرمت دیسنی لند شهر آرزوهای بچه ها شهر سیندرلا و زیبای خفته آه خدایا یعنی میشه ؟ دلم میخواد الان پیشت بودم خودمو قوی میکنم قوی تر از قبل من تمام مشکلات و از جلوی پام برمیدارم من قوی هستم و این قدرت و به خانوادمم هم انقال میدم خدایا کمکمون کن بازم برای هزارمین بار الهی و ربی من لی غیرک [ یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱٤ ب.ظ ] [ وجیهه ]
شاپرک کوچیک من [ سهشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٢٩ ق.ظ ] [ وجیهه ]
[ دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۳:۱٢ ب.ظ ] [ وجیهه ]
[ سهشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٠٦ ق.ظ ] [ وجیهه ]
سلام دختر گلم قربونت برم سال 90 با تمام بالا پاییناش تموم شد و سال جدید یه سال نو دیگه است که میتونه خاطرات خوبی رو تو خودش داشته باشه و از غم و قصه هم هیچ خبری نباشه به امید حق ازاون بنده خدا واستون بگم که تو کما بود ، هنوزم تو کماست و آوردنش خونه و تمام دستگاه ها و تجهیزاتم بهش وصله و تو خونه پرستار داره و خانومش هم فروردین ماه زایمان کرد و یه دختر به دنیا آورد و هنوزم خیلی غمگینه و میگه واسش نه اسم میذارم نه شناسنامه میگیرم تا خودش بهوش بیاد خیلی اوضاعش درامه خدا بهش صبربده اما قسمت خوشمزه داستان : دختر گلم امسال مشرف شد به حرم آقا امام رضا (ع) و من و باباش و البته فکر میکنم به خودش خیلی خوش گذشته باشه خداکنه :)))) ما روز دهم راهی شدیم البته با هواپیما ، تو راه اولش تو فرودگاه خیلی خسته شده بود چون پروازهای قبلی به خاطر بدی هوای مشهد لغو شده بودن و ما هم یکساعتی معطل شدیم و خلاصه اولای راه خواب بود و تقریبا آخرا بیدار شد و کلی گریه کرد فداش بشم ، چون تو خونه راحته و همه جا میره اونجا هم میخواست راه بیافته اینور اونور بره خلاصه ما روز دهم ظهر بوددیگه فکر کنم رسیدیم مشهد مقدس و رفتیم هتل پارمیدا تا اتاقمونو تحویل بدن یکساعتی الاف بودیم و تو این فاصله رامیلا رو شستم و رفتیم سر میز غذا و نهار خوردیم جای همه خالی و بعد رفتیم اتاقمون و سه تایی تا عصر خوابیدیم چون هوا سرد بود بارون میومد تگرگ میزد و خلاصه ما زمستونو با خودمون برده بودیم اونجا ... فرداییشم رفتیم حرم و رامیلاخانوم از هیاهوی آدما خیلی متعجب بود و وقتی بردمش پابوس آقا هاج و واج به همه جا نگاه میکرد و خلاصه زد زیر گریه و ما مجبور شدیم زودتر برگردیم هتل ، فردا من خودم تنها رفتم حرم و رامیلا رو پیش باباش خوابونده بودم اما تا بخوام برم و برگردم یه یکساعت و نیمی طول کشید ، موقع برگشتنم رامیلا خانوم کل مسافت راه هوایی رو بازی کرد اما بیست دقیقه آخر دیگه بیتاب شده بود چون .... پی پی کرده بود ( با عرض پوزش ) مهماندارهام نمیذاشتن دختر گلم و عوضش کنم واسه همین به محض رسیدن دووییدم تو پارکینگ فرودگاه و رامیلا خانوم و که داشت گریه میکرد و تند تند تو ماشین عوضش کردم و بهش شیردادم تا آروم شد بعدشم اومدیم خونه و شام خوردیم و خوابیدیم این بود انشای من از ماجرای تعطیلات عید هه هه هه [ یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۸:۳٢ ق.ظ ] [ وجیهه ]
سال نو مبارک امسال سال خوبی بود خدارو شکر دخترم عزیز دلم امیدوارم این سال و همه سال واست خوب و زیبا باشه ، خدایا دعاهامون و بشنو و برآورده کن آمین خدایا امسال پسر بچه ای رو دیدم شب قبل از چهارشنبه سوری با چکمه ای آبی و ژاکتی پاره با دستایی سیاه اما سیمایی سبز این بچه بزور 8سالش میشد اما هشتاد ساله بود این بچه درعین بچگی مرد بود یک مرد بزرگ خدایا چشمای این بچه اصلا شاد نبود خدیا دستای این بچه چرا خالی بود ؟؟؟؟ خدایا چشماش و شاد و لباشو خندون و دستاشو پرکن خدیا اون پیرمردی که با زحمت ته جیبشو جمع میکرد تا بتونه کمی فقط کمی آجیل بخره خدایا دخترم همه کسم همه وجودم و همه ی لحظات به تو میسپارم خدایا همونی که واسه مهریه زنش الان تو زندونه خدایا بابام خدایا اونی که امسال عزیزش پیشش نیست خدایا جیبای خالی خدایا دلای نگرون خدایا کشورم خاکم وطنم خدایا پویان خدایا دلم خدایا امسال سال تحویل کسی غمگین نباشه خدایا امسال سال تحویل چشمی گریون نباشه خدایا امسال سال تحویل هممون بخندیم و شاد باشیم خدیاامسال سال تحویل کدورت ها برطرف بشه خدایا امسال سال خوبی باشه خدایا امسال هفت سین هممون سبز باشه خدایا امسال ضامنای وامم جوربشه خدایا شکرت و هزاران هزار بار شکرت
[ شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢۸ ب.ظ ] [ وجیهه ]
|
||