|
دخترم رامیلا | ||
|
خدایا کفر نمی گویم
پریشانم
چه می خواهی تو از جانم !
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا !
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی
و شب ، آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟
خداوندا !
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه دیوار بگشایی
لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف تر عمارت های مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟
خداوندا !
اگر روزی بشر گردی
زحال بندگانت با خبر گردی
پشیمان می شوی از قصه خلقت
از این بودن ، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا !
تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.
«دکتر علی شریعتی »
( دفتر های سبز ) [ شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٩ ق.ظ ] [ وجیهه ]
بیست و سوم شبش یعنی شب روز بیست و چهارم بهمن ماه 90 اولین جشن تولد دخترم در رستوران بیست واقع در گوهردشت کرج باحضور من رامیلا و بابای رامیلا برگزار شد اولش که وارد شدیم دخترم همه جارو خوب نگاه کردو یه کم خجالت کشید و خلاصه وقتی غذاهارو آوردن یه دونه سیب زمینی بهش دادم و مشغول خوردن شد اما وقتی آب پرتقالارو دید دیگه شروع کرد به نق و نوق که من میخوام بهش میدادم و اون ذوق میکرد بعدش دیگه دائم به دادو بیداد رسید که ولم کن میزو بهم بزنم دختر گلم و انقدر این روند ادامه دار بود که یامن درحال راه بردن خانوم بودم یا باباش و خلاصه یه شام نصفه و نیمه خوردیم و یه کم فیلم گرفتیمو بلند شدیم راه افتادیم سمت خونه بـــــــــــــــــــــــله این بود ماجرای تولد گل دخترم به امید خدا سال بعد واسش جبران کنیم ان شا الله [ سهشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳٩ ق.ظ ] [ وجیهه ]
تولدت مبارک دختر نازم امروز روز تولد دخترمه دقیقا ساعت 10.30 پارسال دخترم عزیز دلم همه کسم اومد پیشم و منو غرق در شادی و شور و هیجان کرد البته همه رو اما من خیلی خیلی خیلی بیشتر ازهمه ، دختر گلم فدات بشم من خیلی دوست دارم تولدت هزاران بار مبارک ان شا الله که هزارسال با شادی و نشاط و با ایمان و عرفان حق زنده باشی آمین مامان گلم دخترم دندون سومشو داره درمیاره یکم بیتابی میکنه و یه چند شبه که راحت نمیخوابه و دیشبم اصلا خوب نخوابید و من هم اصلا نخوابیدم نمیدونم گرمش بود یا واسه دندونش دختر گلم انقد گرماییه که وقتی منم خیلی سردمه اون ازگرما بیتابه فدات بشم الهی مامان خوشگلم امروز چشمام به ساعته تا ساعت 10.30 به یادت آیه الکرسی بخونم و به تو و تمام دنیا فوت کنم تا تمام کائنات مواظبت باشن و واست دعا کنن دخترم از خدا میخوام به تو و همه ی ما انقد عمر بده که تا همیشه همیشه ی دنیا کنار هم شاد و صحیح و سلامت باشیم آمین . ....................................................................................... راستی یادم رفت بگم من امروز کل دوسه تا شرکتمونو شیرینی دادم ایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنه
[ یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:٠۳ ق.ظ ] [ وجیهه ]
رامیلای مامان جدیدا جیغ میکشه انگار میخواد یه چیزی بگه اما چون جیغ کشیدنو خوب یاد گرفته با جیغ میگه آخرش هم که میبینه من هاج و واج نگاش میکنم دخترگلم نق نق میکنه میگم مامانی جیغ نکش بده باز تو چشمام نگاه میکنه و جیغ میکشه فداش بشم مامانم میگه تو نیستی جیغ نمیکشه ، فکر کنم دخترم منو میبینه زیادی ذوق زده میشه الهی قربونت برم مامان [ دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٥:۱٩ ب.ظ ] [ وجیهه ]
میزنه به سرم یهو قید کارو بارو همه چیزو بزنم و بیام خونه مامان جونی برت دارم برم یه جایی دوتایی زندگی کنیما والـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا انقدردیروز که رسیدم خونه همدیگرو بغل کرده بودیم و دخترم هی مامانشو نگاه میکرد هی نگاه میکرد فدات بشم تازه رفتیم لوسترخریدیدم واسه خونه مامان جونی دخترم تو راه خوابید و وقتی ما تو مغازه بودیم بیدار شدو هی اینور اونور و نگاه میکرد و آ خراش دیگه خسته شدو نق نق میکرد قربونت برم آخه مامانی با تو دخمل کنجکاوم که همش میخوای اینور اونور و سرچ کنیو کنجکاوی کنی چطوری برم مسافرت آخه دخملم خیلی حوصلم سررفته دلم میخواد یه وری برم آخه چیکار کنم پس من ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بنیامین هم تو کارخودش همچنان مونده تولدت و بصورت خصوصی در آیس پک میدون نبوت با حضورمن و بابا و بعد خوردن کیک و گرفتن عکس و رفتن به آتلیه برگذارمیکنیم تا سال بعد به امید خدا ازخجالت یه دونه دخترم دربیایم چون الان اوضاع اطرافیان قمر دراغربه بــــــــــــــــــــــــله اینجوریاست فهلن ... دلم میخواست دلنوشته ای هم مینوشتم که وقت نیست اما ... خدایا به حرمت دلای لطیف و بزرگ بچه ها به حرمت انگشتای کوچیکشون به حرمت چشمای پاکشون کمکمون کن کمکم کن پاکی دلش پاکی چشاش و پاکی دستای مهربون دخترم و حافظ باشم آمین یدونه دخترم دوست دارم همیشه مامان واست دعا میکنه همیشه
[ یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠٠ ق.ظ ] [ وجیهه ]
سلام اول از همه از دخترم بگم که خانومی شده ماشاالله هزار ماشالله واسه خودش ، تا گوشی ، اف اف ، تلفن و هرچیزی تو این رنج زنگ میخوره میگه کیه کیه قربونش بشم الهی شب تا صبح هزار بار الکی نق میزنه ببینه من کنارش هستم یا نه ؛ وقتی هم که میرم نزدیکتر که خیالش راحت بشه با دستاش صورتم و ناز میکنه قربونت برم اما خدا به داد برسه اگه تو اون لحظه رفته باشم آشپزخونه که داد و بیداد همه جا رو ورمیداره و هیچ رقمم کوتاه بیا نیست و اشکه که از چشاش میاد الهی قربونت برم مامانی انقد الان دلم واسش تنگ شده که حد نداره ، مردشور ببرن این اقتصاد لعنتی رو که من مجبورم دختر دسته گلم و بذارم و بیام اینجا اه حالم بد شد ... تازه این دختر نازم وقتی میرسم خونه همچین محکم بغلم میکنه و مدام منو نگاه میکنه و واسم ناز میکنه که نگو قربونت بشم مامان دخترگلم خیلی مهربونه و اگه از کسی کادو بگیره به روشهای خاص خودش ازاون طرف سپاسگذاری میکنه مثلا با چشاش ناز میکنه دست تکون میده مدام نگاهش میکنه و از این قبیل کارهای خوشگل فداش بشم وااااااااااااای من دلم واسش تنگ شده خدایا شکرت بخاطر داشته ها ونداشته ها خدایا شکرت این روزا دلم از وجود رامیلای عزیزم خیلی شاده رامیلا تو همه ی زندگی منی خیلی دوست دارم و از خدامیخوام انقدر بهم عمر بده تابزرگ و بزرگ بشی و جلوی چشمام قد بکشی و من ازوجود زندگی خوبت و شرایط مسائدت خیالم راحت باشه خدایا همه آرزوهای خوبم و به تو میسپارم این روزا هنوز هستن کسایی که من از آزارو اذیتاشون درامان نیستم خدایا خودمونو به تو میسپارم خدایا کمکمون کن تا رهایی چقدر راه مانده
[ شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٧ ق.ظ ] [ وجیهه ]
سلام اول از اون دوستمون بگم که هنوز تو کماست و البته ضریب هوشیاریش اومده رو 5 و مونده و دکترا گفتن دیگه لازم نیست بیمارستان باشه چون شرایطش تغییری نکرده ببریدش خونه و تمام وسائل های آی سی یو رو توخونه تجهیز کنید و همون جا نگهش دارین تاهوش بیاد این شد که زنش طفلک باید خونشون و تو کرج جمع کنه و بره تهران نزدیک خونه مادرشوهرش آخه شوهرش و میبره خونه مادرشوهرش ، بهش زنگ زدم و احوالشو پرسیدم ، امیدوارم زودتر شوهرش به هوش بیاد ... دیگه از یه موجود مزاحم و اذیت کن بگم که چند وقته نمیذاره آب خوش از گلوم پایین بره این موجود از پوست و گوشت و خونمه و نه میتونم کاری کنم که دیگه نبینمش نه میتونم بپذیرمش چون برغم اون همه کاری که بخاطر روبراه شدن زندگیش کردم باز بی چشم و رویی کردو هرچی دلش خواست بارمون کرد نمیدونم ، فقط ازخدا خواستم بهم صبر بده و آرامش طفلک بنیامین هم خیلی همکاری کرد و سعی کرد این معذل یه جوری برطرف بشه اما انگار خدا داره مارو بااین بشر امتحان میکنه خدایا بهم صبر و آرامش بده واقعا دیگه کشش ندارم باهاش کل کل کنم و درگیر افکار مسخره و زندگی پوچ و الافی مطلقش بشم ، من صبح تا شب کارمیکنم اونوقت این آقا ول میگرده و کار نمیکنه و وقتی میگی چرا فلان کارو نمیکنی میگه بدنم نمیکشه عجیبه واقعا دقیقا رفت پیش بنیامین و همون کاری که اون میکرد و میکرد اما فرداش نیومد گفت بدنم طاقت کار سنگین نداره ، آخــــــــــــــــــــــــــــــی طفلک اونوقت هی میادو مارو میچاپه تازه این وسطا خالم هم میگه گناه داره ببرینش چن روزی پیش خودتون گناه داره من نمیدونم تاحالا کی یه مرد گنده 40ساله رو به فرزندی قبول کرده که من باید این وظیفه خطیرو انجام بدم تازه اگه خونه بودم یه حرفی من که هفت شب میرسم خونه و صبح زود میزنم بیرون نباید تو چهاردیواری هفتاد هشتاد متری خونم راحت باشم تازه این مدت هم چون ایشون میومدن خونه مامانم گفتم نکنه بحثی چیزی بشه تازه بیشتر من میموندم اونجا نکه 100درصد بخاطر این قضیه اما بعضی اوقات و بخاطر این موضوع می موندم ، بگذریم وبالی شده این بشر واسه ما اون موقع که موقع کیف و کوک و تفریح و خوشحالی و ول چرخیدناش بود اصلا مارو یادش نبود اما حالا ... چی بگم آخر روز میخوام فکرم و بازکنم و یه نفسی بکشم تازه اول اعصاب خوردیه بخدا زندگی ندارم انقدر استرس زندگی گند این بشر تو زندگی منه دیگه میخوام فقط به دخترم و زندگیم فکر کنم اصلا میخوام یه کم بدجنس بشم والا یعنی من نباید پولی که باهزار جون کندن و دوییدن درمیاد با آرامش یه تیکه نون بشه و از گلو بره پایین ، ایشون انتظار دارن همون و تقدیمشون کنیم خدایا نجاتمون بده آمین [ چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ٤:۳۱ ب.ظ ] [ وجیهه ]
خیلی وقتا یادم میره که وجود دارم خیلی وقتا یادم میره که هستم خیلی وقتا یادم میره که یه روزی منم کوچیک بودم خیلی وقتا یادم میره که دنیا شاید واسه منم باشه خیلی وقتا یادم میره زندگی قشنگه و لبخند میزنه خیلی وقتا یادم میره که منم میتونم یه چند لحظه ای واسه خودم باشم خیلی وقتا یادم میره دلتنگی میتونه شیرین باشه خیلی وقتا یادم میره شاید میتونستم به کسی تکیه کنم خیلی وقتا یادم میره میتونم دلمو بذارم یه طرف و همه چیز و بذارم و کنارم و بگم فقط تو خیلی وقتا انگار خداهم حوصله منو نداره خیلی وقتا سنگ صبورم فقط دل کوچیک خودمه خیلی وقتا دلم میخواد برم سفر اما نمیتونم خیلی وقتا دلم به اندازه تمام دنیات گرفته اما نمیتونم گریه کنم خیلی وقتا دلم میخواد من باشم و رامیلا و خدا اما نمیشه خیلی وقتا دلم میخواد بی انصاف باشم اصلا اما نمیشه خیلی وقتا دلم میخواد دنیا یه کم با من باشه اما ... دلم میخواد باشه خیلی وقتا انقدر که واسه این و اون غصه میخورم خودمم یادم میره خیلی وقتا دلم میخواد برم توی یه باغ بزرگ و تنهایی یه قاچ هندوونه بخورم اما نمیشه خیلی وقتا دلم میخواد فریاد بزنم که تو اونی که ادعا میکردی نبودی اما نمیشه خیلی وقتا دلم میخواد بفهمه که من فهمیدم که خیلی به من دروغ میگفته اما نمیشه خیلی وقتا دلم میخواد با صدای بلند اعتراض کنم اما نمیشه خیلی وقتادلم میخواد مثل دوران دانشجویی بی هوا یهویی بزنم بیرون و راه برم و راه برم و راه برم اما نمیشه خیلی وقتا دلم میخواد انقد شاد بودم انقد شاد بودم که از ته ته قلبم بخندم از خدا میخوام واسه من و واسه همه بشه الهی آمین تو تمام این خیلی وقتا یه چیزیه که تمام قلبم بهش وصله ، اون دخترمه خدایا دخترم و واسمون نگه دار صحیح و سالم و باهوش و با عرفان حق خدایا وقتی رامیلا تو شکمم بود وقتی دعای نور خانوم فاطمه الزهرا (س) رو میخوندم تکوناش یه جور خاصی بود الانم که گاهی این دعا رو میخونم و بهش نگاه میکنم رد پاتو تو چشماش میبینم خدایا همیشه وقتی اون موقع اذون میگفت با تمام وجودم صدات میکردم الانم وقتی صدای اذون تو خونه میپیچه چشم از تلویزیون برنمیداره ، خدایا تمام ما ها که آفریده شدیم بزرگ بودیم ، که رفته رفته میتونستیم این بزرگی رو به کمال برسونیم یا بریم و بریم و کوچیک بشیم ؛ رامیلا ی منو هم بزرگ آفریدی و این بزرگی آفرینش رو تو چشماش میبینم ، خدایا دخترم و بزرگ و بزرگ تر کن اما با آرامش و شادی هیچ امتحانی رو واسه دخترم سخت نکن راحت تریناشو واسش سوا کن ، من دخترم و به تو میسپارم همیشه همه جا [ سهشنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٠ ق.ظ ] [ وجیهه ]
|
||